سایت رسمی بهمن مؤذن
مدیریت دولتی
آموزش
در باره من
خاطرات و وقایع
برنامه های اندروید
سایر سایت ها
ارسال صفحه برای دوستان
    بازگشت به مطالب گروه   بازگشت به صفحه اول
 
من و اندونزیایی

بیرون فروشگاه نشسته بودیم و با پدرم به مغازه ها نگاه می کردیم. یه بنده خدایی که بعدا فهمیدیم اندونزیایی هستش اومد و شروع کرد به درد و دل کردن:

این عرب ها هیچ کس رو جز خدشون آدم حساب نمی کنن و من دو ساله زن و بچم رو ندیدم و ....
ازش پرسیدم که چند سالته که زن و بچه هم داری ؟ گفت که 27 سالشه - حدود 18 ساله به نظرم می رسید. یه بچه داشت.

وقتی فهمید هم سنیم ، از من پرسید چند تا بچه دارم.

... من هنوز ازدواج نکردم. براش خیلی جالب بود. یه سوال سخت ازم پرسید. چرا ازدواج نکردی؟ خیلی سعی کردم جوابشو پیدا کنم. اما نتونستم. یه چیز بی ربظ بهش گفتم.

هنوزم که چند روز از اون همنشینی میگذره هم دارم فکر میکنم ولی هنوز به جواب دقیقی نرسیدم!

لطفا نظر خود را در مورد این مطلب بیان کنید
نام کاربری:
کلمه عبور:
   
   
  عضویت در سایت  
     
من را در اینستاگرام دنبال کنید
Instagram
 
صفحه من را در فیسبوک ببینید
 
ارسال پیام در تلگرام