سایت رسمی بهمن مؤذن
مدیریت دولتی
آموزش
در باره من
خاطرات و وقایع
برنامه های اندروید
سایر سایت ها
ارسال صفحه برای دوستان
    بازگشت به مطالب گروه   بازگشت به صفحه اول
 
عیادت از بیمار

امروز یه سری به عموی پدرم که توی ورامین زندگی می کنه زدیم. سفر بسیار جالبی بود کلی موذن اونجا بود که می شد باهاشون صحبت و تبادل نظر کرد، آدم هایی با سلیقه های مختلف، اما چیزی که من اونجا دیدم یکی دیگه از معجزات خدا بود.

عموی بابا که ما بهش عموجان عبدالمحمد می گیم به خاطر یک بیماری سخت حال خوشی نداشت و خیلی بی حال افتاده بود توی تخت. ما که رفتیم خیلی خوشحال شد. اما به خاطر ضعفی که داشت نمی تونست بلند شه و به سختی صحبت می کرد. یه مقداری باهاش حرف زدیم و بهش دلداری دادیم که یه آمفلانزای ساده گرفته و به زودی خوب میشه و اینکه به خاطر سن بالا یه مقدار بیشتر طول می کشه. بعد از یه مدتی پسر هاش و دخترشم اومدند و هرچی بیشتر دورش شلوغ می شد حالش بهتر می شد. بعد از یه مدت گفت که کمکش کنیم می خاد بشینه و نشست. پسر بزرگش که اومد انگار دنیا رو بهش داده بودند. بهش گفت که می خاد صورتش اصلاح بشه. پسرش صورتش رو اصلاح کرد. در حین اینکه داشت این کارو می کرد من یه برق عجیبی توی چشماش می دیدم. چقدر پسرشو دوست داشت. بغض گلومو گرفته بود.

بعد پسرش پدر رو برد حموم. بعد از حموم عمو دیگر راه می رفت. البته اول به کمک واکر و بعد هم بدون اون با زانو های لرزونش. برای ناهار هم که همه سر سفره بودیم روی صندلی نشست و همراه ما غذا خورد. اون حتی سراغ خواهرم رو هم که توی اون مهمونی غایب بود گرفت و گفت چرا نیومده.هرچی به پایان مهمونی نزدیک تر می شدیم انرژی بیشتری می گرفت به طوری که از خاطرات سربازیش تعریف می کرد.

 عیادت از بیمار بسیار در دین ما توصیه شده و من اگر این صحنه ها رو به عینه نمی دیدم علت این همه سفارش رو نمی فهمیدم. پیره مردی که به سختی می تونست حرف بزنه به راحتی نشسته بود و از خاطراتش تعریف می کرد. و اون برق قشنگ که توی چشماش بود چقدر زیبا بود، انگار چشماش داد می زد که همه ما رو دوست داره.

موقع اومدن رو به پدرم کرد و ازش تشکر کرد و یکی از زیبا ترین مدال های افتخار دنیا رو به سینه اون و من چسبوند. گفت علیرضا و پسرش خیلی با معرفت و وفادارند

چه واژه عجیبیه این وفاداری. از طرف یکی از بزرگتر های خانواده این لقب به آدم داده بشه چقدر لذت بخشه. من تا حالا اینجوری به این واژه نگاه نکرده بودم. من قبلا وفاداری رو تعهد بی چون و چرا به دسته یا فرقه ای خاص می دونستم و احساس منفی در ذهنم از این کلمه تداعی می شد. اما امشب وقتی این جمله رو توی محیط خانواده شنیدم چقدر افتخار کردم. به اینکه چنین خانواده گرم و صمیمی و اصیلی دارم و اینکه از طرف یکی از بزرگ تر های خانواده تایید شده که من به اون و کل خانواده وفادارم. شاید این عنوان از بسیاری از عناوینی مثل مهندس ، دکتر، رئیس و خیلی چیز های دیگه که شنیده بودم برام لذت بخش تر بود. و شایدم به علت این بود که تشکری از صمیم قلب به وسیله این واژه از من شده بود.

امشب احساس می کنم باید یه مقدار از شتاب به سمت عناوین متفرقه کم کنم و به دنبال جمع و جور کردن یه زندگی باشم. شاید موقع اون رسیده من هم برای خودم یه سری وفادار دست و پا کنم. 

خدایا از این که یکی دیگه از معجزاتت رو به من نشون دادی ممنونم. امشب احساس می کنم قلبم پر از یقین شده و تمام اینها به برکت عیادت از بیمار از تو به من رسیده. ممنون. 

 

 

 

تعداد (4) نظر ارسال گردیده است.
نام کاربری:
کلمه عبور:
   
   
  عضویت در سایت  
     
من را در اینستاگرام دنبال کنید
Instagram
 
صفحه من را در فیسبوک ببینید
 
ارسال پیام در تلگرام