سایت رسمی بهمن مؤذن
مدیریت دولتی
آموزش
در باره من
خاطرات و وقایع
برنامه های اندروید
سایر سایت ها
ارسال صفحه برای دوستان
    بازگشت به مطالب گروه   بازگشت به صفحه اول
 
احساسات

امشب دوباره یاد یک مطلب تکراری افتادم. اونم به واسطه نظری بود که یکی از بازدید کنندگان سایت در باره احساسات فرستاده بود.

برای خوندن نظرش اینجارو کلیک کنید.

احساسات، واژه غریبیه. یادمه وقتی یه نو جوون 16-17 ساله بودم ، تقریبا هر هفته کوه می رفتم. هر روز فوتبال بازی می کردم. شکر خدا بدن نیرومندی داشتم. بعضی وقت ها وهم ورم می داشت که من حتی از یک آدم آهنی هم قوی ترم،

وقتی وارد دانشگاه شدم احساس می کردم که مغزمم مثل یه کامپیوتر کار می کنه. فکر می کردم چه از حفظ کردن یه سری کتاب و نمره گرفتن توی فلان درس و بهمان سمینار موفق هستم دیگه کسی به گرد پامم نمی رسه.

اما وقتی یه شب مجبور شدم برم خوابگاه و دور از خونوادم بمونم، اونجا بود که برای اولین بار احساس کردم یه چیزی توی سینم داره می تپه و ازم می خواد که برگردم پیش خانوادم. برای اولین بار بود که دلتنگی رو تجربه کردم.

این احساسات چه اکسیریه که از تمام اون کوه نوردی ها، او سختی های توی برف و سرما، اون خطرات سقوط از سخره ، اون همه تمرینات سخت رزمی، ساعت ها فوتبال بازی کردن توی آفتاب داغ و یا حل مسائل غامض اقتصاد خرد و کلان و معادلات دیفرانسیل و انتگرال قوی تره و به چشم بر هم زدنی همه اونارو زیر پاش له می کنه و می شه سلطان بدن.

سلطانی که وقتی به چشم دستور مده بدون ملاحظه شروع به باریدن می کنه. وقتی به ذهن دستور میده دیگه چیزی یاد نمیگیره. وقتی به گوش دستور میده دیگه چیزی نمیشنوه. و وقتی به عضلات دستور میده کاملا رامش می شن و دیگه از آدم فرمان نمیگیرن.

به قول خواننده محترم سایت شاید احساسات قویترین فاکتور وجودی من باشه. باید بااون کنار بیام. باهاش دوست بشم. ازش بخام کمتر بروز کنه تا شاید به مقداری بیشتر شبیه مرد ها بشم.

 

تعداد (1) نظر ارسال گردیده است.
نام کاربری:
کلمه عبور:
   
   
  عضویت در سایت  
     
من را در اینستاگرام دنبال کنید
Instagram
 
صفحه من را در فیسبوک ببینید
 
ارسال پیام در تلگرام